یکی دو ماه قبل از اینکه بریم سفر
باید پانزده میلیون پول به یکی میدادم و دستم خالی بود و حسابی آبروریزی میشد
انقدر چند روز بهم ریخته بودم که همه فهمیده بودن و یک روز خواهرم که فهمید پول نیازم
و باید چک پاس کنم بهم پیام داد که فلان گردنبند طلا را گذاشتم فلانجا با فاکتورش
برو بفروش و قرضت را بده " گردنبندی که تازه خریده بود"
خیلی برام سخت بود چنین کاری کنم و از طرفی راهی جز این نداشتم
فقط خدا میدونه اون روزها بهم چی میگذشت
قرض گرفتن از اعضای خانواده کم کم داشت بیشتر و بیشتر میشد
یکی از برادرام قسط بانک منو داده بود
خواهرم که طلا فروخته بود و پول سفر را بهم داده بود
و یکی دیگه از برادرام که نزدیک پنجاه میلیون بهم قرض داده بود
و وقتی فهمید نمیتونم به این زودی پولش را بدم پیشنهادم را قبول کرد
و مقداری از زمینی که از طرف پدرم بهم رسیده بود را جای طلب برداشت
هرچند بعد از اونم نزدیک 20 میلیون بهم قرض داد که تا این تاریخ که دارم مینویسم
قرض هیچکدام از اعضای خانواده را هنوز ندادم
.
از مسافرت که برگشتیم
باز طلبکارا و قسط های بانک و و پول پدر خانم و خرج زندگی و مالیات
و حالا چیزی جدید هم بهش اضافه شده بود
طلب ِ اعضای خانواده . هرچند هیچوقت چیزی نگفتن
درباره این سایت